X
تبلیغات
تنهاترین تنها

تنهاترین تنها

خاطرات

ساقی

به يادش باده مي نوشم که با دردش هم آغوشم....به يک جرعه به صدجرعه نشد دردش فراموشم.بگواي مهربون ساقي به اون نامهربون يارم.به حق حرمت مستي بيادامشب به ديدارم.بيا اي سوته دل سافي به مستي بي ملالم کن.خدايا امشب اين مي راحلالم کن حلالم کن

 

 درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده! لحظه ی ِ عمر ِ من به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست: این آن لحظه ی ِ واقعی ست که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد. نوسانی در لنگر ساعت است که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد. گامی است پیش از گامی دیگر که جاده را بیدار می کند. تداومی است که زمان مرا می سازد لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:26  توسط مرجان  | 

وقتي از کسي که دوستش داري هيچ خبري نيست خوشحال باش ! چون حتما حالش خوبه و همه چيز رو به راهه که از يادش رفتي

 

زندگی سه چيز بيشتر نيست: ۱) به اجبار به دنيا آمدن ۲) با غم زيستن ۳) با آرزو مردن!

 

سعی کن ،تنها زندگی کنی ... زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بی آنکه دوست داشته باشی !بگذار خانه قلبت خالی بماند ، زیرا اگر کسی در آن جای گرفت ، به ویرانه­های قلبت رحم نمی کند .اما ... اگر کسی را دوست بداری عمیق دوستش بدار و آنقدر برایش گریه کن و آنقدر برایش سادگی کن ... تا عشق پاک و آسمانی ات را از یاد نبرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 0:19  توسط مرجان  | 

دنياي معكوس

 

   

نمي دانم چرا اين گونه است؟ وقتي نگاه عاشق كسي به توست ميبينى اما، دلت بسته به مهر ديگرىاست بي اعتنا مي گذرى و عاشقانه به كسى مي نگرى... كه دلش پيش تو نيست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 14:54  توسط مرجان  | 

cartpostaleto.blogfa

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي، هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي، هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي، براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 15:13  توسط مرجان  | 

 

 من غم انگيز ترين غصه ي شهرم

هستم زير باران

هستم کنج ديوار

 درون کوچه خيس و تنها و کمي يخ زده ام

و بخار نفسم دستم را اندکي گرم نگه مي دارد

 من هميشه اينجا زير باران هستم

راستي همسايه پشت آن پنجره گرم در اين تنهايي چه کسي گفت که

 باران زيباست؟  

 

 

 

 

اگه مي دونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابر چه حسي داشت اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتي ها چه تنها ميشه اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه اگه مي دونستي که رفتنت چه آتيشي بر جانم کشيد اون وقت اينقدر راحت نميگفتي: خــــــــــــــــــداحـــــــــــــــــــــافـــــــــــــــــــــــــظ

 

 

به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده اون روز میبینی عاشقی گریه داره نه خنده

 افسوس... آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد ... براي آن چه از دست رفته آه ميكشيم

اين را ميدانم که هر گاه کسي بهتر از من را به دام انداختي فراموشم خواهي کرد ولي اين را بدان که هر گاه به دام کسي بدتر از من افتادي مرا به ياد خواهي آور

 

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 12:20  توسط مرجان  | 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comباز هم دلم گرفت

 

اين بار دلم پر از بي كسي هاست

 

با اين تنهايي خود سالهاست كه ساخته ام.........نه...........سوخته ام

 

سال هاست كه داغ اين تنهايي بر دلم جا گذاشته

 

اما اين بار ديگر نمي توا نم اين داغ را فرو نشانم

 

نمي توانم اين بار شبم را به ياد كسي نخوابم

 

نمي توانم بميرم در اوج بي كسي

نه نمي توانم

 

 

 

خسته ام ؛خسته....

 

خسته از اين بي كسي ها

 

خسته از اين غرورم

 

 

خدايا مغرورم و سوخته ام با اين غرورم

 

خدايا نميدانم چه طور دلم را راضي كنم،چگو نه به او بفهمانم كه نمي تواند تنها ادامه دهد

 

دلم از تنهايي سخت سرد است

 

خدايا به كدامين گناه اين گونه مجازاتم ميكني

غمیِِ غمناک

 شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

می کنم ٫ تنها ٫ از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت ٫

غمی افزود مرا بر غم ها

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است !

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم است بر دل

غم من لیک غمی عمناک است

 

....سهراب سپهری.... بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است

 

عشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 23:59  توسط مرجان  | 

عشق يعني حسرتي دريك نگاه

عشق يعني غربتي بي انتها

عشق يعني فرصت اما كوتاه

عشق يعني مرگ اما بي صدا

cartpostaleto.blogfa

 

 

به او گفتم غمگين ترين ترانه را برايم بخوان.چشمهايش را بست و آرام آرام گريست

 

 

پائیز را دوست دارم چون فصل غم است. غم را دوست دارم چون بهار دل است.اشک را دوست دارم چون

گواه دل است.دل را دوست دارم چون جایگا ه تنهایم است

cartpostaleto.blogfa

کاش دوستي ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميکنه و وقتي

چشمت گريه مي کنه دستت اشکشو پاک مي کنه

 

 به بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان

عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان

 

درد من حصار برکه نيست. درد من زيستن با ماهياني ست که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است

 

خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند ستايش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ

است گريستم ، گفتند بهانه است خنديدم ، گفتند ديوانه است دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده

شوم ! - « دکتر علي شريعتي

 

 

روي هر پله اي که ايستاده باشي ، خدا يک پله بالاتر ، نه براي اينکه يادت بندازه که اون خداست و تو

بنده اي ، براي اينکه دست تو بگيره و تورو بالاتر ببره

 

 

دلت رو به کسي بسپار که لياقت داشته باشه. نگاهت را به کسي بدوز که قلبش براي تو بتپه. چشمانت

را با نگاه کسي آشنا کن که زندگي رو درک کنه. سرت رو روي شونه هاي کسي بذار که از صداي

طپشاي قلبت تو رو بشناسه. آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي ريا ترين باشه. لبخندت رو نثار

کسي کن که دل به زمين نداده باشه.

 

گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله

يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار

نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري

 

ش  

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت اورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردند چون هيچ ندارد

مي گريد) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک عشق

 

خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه

 

 چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر

بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو

هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني ا

ست!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 1:8  توسط مرجان  | 

کارت پستال

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس

 تنگ است سکوت از کوچه لبريز است

 صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا

 در قلب من پاييز طولاني است

 

cartpostaleto.blogfa

در گذر زمان عشق ها ميميرند : رنگها رنگ دگر ميگيرند :

 و فقط خاطره ها خاطره ها خاطره هاست:که چه شيرين

 و چه تلخ دست ناخورده به جا ميماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 0:50  توسط مرجان  | 

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکي داشتم. آرامگاه خستگيم، سر پناه بي

 کسيم بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجاي دنياي تو را گرفته بودم؟ خدا

 گفت: ماري در راه لانه ات بود. تو خواب بودي باد را گفتم لانه ات را واژگون

 کند. آنگاه تو از کمين مار پر گشودي! چه بسيار بلاها که از تو به واسطه ي

 محبتم دور کردم. و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 2:9  توسط مرجان  | 

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت اورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک عشق

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 1:4  توسط مرجان  |